امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 16 روز سن داره

امیرحسین پسر بابا عسل مامان

جشن تولد به توان 3

سلام جای همگی خالی روز عید قربان رفتیم شهرستان و دوتا جشن تولد حسابی برای امیرحسین جون گرفتیم اولی خونه (پدر خانم)   حاجی طاهری که سنگ تموم گذاشتن و یه جشن تولدخوب گرفتن، شلوغ شلوغ. روز بعد جشن دومی خونه (پدر) حاجی سیدآبادی کهیه جشن چند منظوره بود؛ دوتا جشن تولد و جشن ختنه سوری به تعویق افتاده برایامیرحسین و پسرعموش سعید و البته سالگرد ازدواج خواهر کوچیکه بنده. حسابی خوش گذشتجای دوستان خالی. اینم چند تا عکس توپ از جشن تولد ها جشن خونه حاج آقا طاهری. امیرحسین در حال ناخونک زدن به کیک عکس دو نفره با سعید آقا پسر عمو قبل از جشن ژست خوشحالی امیرحسین بابا اینم جشن دونفره ...
3 آذر 1392

تــبــــــــــــــــــ

هفته پیش روزهای سختی رو گذروندیم. بعد از جشن تولد ها و چند تا مهمونی امیرحسین جون 5 روز با تب شدید طی کرد. تب از 37 به 38 و 39 رفت و کمتر نمی شد تا جایی که چندین دکتر مختلف رفتیم و آزمایش خون عفونت نشون داده بود . حسابی ترسیده بودیم. این وسط جایزه نفر اول جشنواره اشراق زهر مارمون شد. در ظاهر خوشحال اما درونم خراب خراب بود. تا دیروز صبح که الحمدالله با دعای خیر دوستان و آشنایان حالش بهتر شده. کمی بازیگوشی می کنه و تبش فروکش کرده. آزمایش هم مشکلی نداره.  خنده پسرم از هزار جایزه جشنواره برایم خوشحال کننده تر بود. با این اتفاقات دیگه واقعا به چشم زخم اعتقاد پیدا کردم.
3 آذر 1392

نذر علی اصغر(ع)

امیرحسینم همایش شیرخوارگان علی اصغر(ع)   امسال حس و حال دیگری داشت. نگاهم از نگاهت کنده نمی شد وقتی مادرت سربند علی اصغر را بر پیشانیات بست. چه بزرگ است این اسم و چه زیباست این لباس. نگاهم را به لرزه وا می دارد نگاهت و بند از دلم پاره می کرد سفیدیگلویت و چشمانم را پر اشک می کرد برق چشمانت   و تو  شگفت زده به عزاداران عاشق حسینی مینگریستی و هزاران شیرخوار هم سن ات که حالا همه شبیه علی اصغر(ع) شده بودند. تو و هزاران مثل تو فدای حضرت علی اصغر(ع) امیرحسینم تو زاده لطف حسینی، امیری حسین و نعم الامیر و چه زیبا بود آن مناجات آخر یا صاحب الزمان فرزندم را نذر ياري قيام تومي کنم براي ظهور نزدي...
3 آذر 1392

چطوری «امیرحسین» شدی

چطوری «امیرحسین» شدی قبل از بارداری مامانت همیشه فکر می کردم که اگربچه دار بشیم چه اسمی براش انتخاب کنیم. اسمای زیادی توی ذهنم بود اسمهایی کههمه جدید و مد روز بودن. اوائل بارداری مامانت اونقدر گرفتاری و حال بدی وجود داشت که اصلابه اینکه اسمتو چی بگذاریم فکر نکرده بودیم. تا اینکه چهل روزگیت زیارت کربلا نصیبمون شد،دو دل بودیم که تو این وضعیت بریم یا نه، همه اطرافیان می گفتن که نرین خطرناکهاما هیچ چیزی جلودارعشق امام حسین(ع) نیست.  مسافرتو ویار شدید مامانت شرائط سختی رو بوجود آورده بود تا حدی حال مامانی بد بود که دیگهاز زنده موندنت قطع امید کرده بودیم. رفتم زیارت، چسبیدم به ضریح آقا و سلامتی تو و مامانی رو از خودش خواستم. به دلم اومد که ا...
21 آذر 1391

درمان زردی

سرخی من از تو،زردی تو از من خاطره............................................................................................. امیرحسین امیرحسین امیرحسین،نمیدونی چه حالی شدم وقتی تو چشات زردی دیدم، تمام خوشحالیم زمین ریخت، زمین ریختوقتی حس کردم باید دوباره به فضای مرده بیمارستان برگردیم، فضایی که اسمش زایشگاهبود ولی بوی مرگ تو در و دیوارش رخنه کرده بود، اون روز هنوز مادرت سر پا نشده بودکه منو همراهی کنه، تو بغل خاله ات بودی که بردیمت مطب، اما تو مثل یه فرشتهمهربون تو خواب ناز بودی هم موقع معاینه و هم تو آزمایشگاه.   سالن آزمایشگاه سرامیک های زیادی داشت، تموم نمیشد هرچی می شمردم و... انتظار، جیغت که بلند شد، صبر من هم ...
21 آذر 1391

تمام درد دلهای این شبهایم دل درد های شبانه توست

تمام درد دلهای این شبهایمدل درد های شبانه توست دیشب تا صبح هم آوای توبودم، نمی دانم این چندمین شب است که ناله از درد دل می کشی و من هم ناله تو، تمامدلم چنگ چنگ ناله های هرشب توست و چه مهم است که نخوابم، چه مهم که پلکهایم زیرفشار خواب سنگین شود، چه اهمیت که صبح دوباره دیر برسم و داد مدیر بر سرم فرودآید، من بیدارم، به عشق توبیدارم تا بیداری تو بیدارم، و صدای جانم بلند تر از همیشه است وقتی صدای گریه اتبلند شود. ...
21 آذر 1391